
امشب دلم بهانه نوشتن دارد
از کجا؟
نمی دانم...
شاید از ردپای روحی خسته
شاید از نگاه هایم که در آینه ای شکسته
صد پارگی چهره ام. جسمم و قلبم را نشانم میدهد...
امشب دلم بهانه نوشتن دارد
از چه کسی؟ نمی دانم
شاید از آنکه روزهاست که به آرامی در آغوش خاک غرور آرمیده...
شاید از نفس هایی هراسناک
شاید از من...
شاید از هراس من...
امشب دلم بهانه نوشتن دارد
از کدامین شب؟ نمیدانم
شاید از شبهای بی پایان من...
شاید از شبهای تنهایی ...
و شاید از شبهای غمنامه و اشک...
شاید چیزی برای نوشتن نیست
شاید تنها خسته ام...
از دیوارهای سنگی...
از جاده های مه آلود...
از خاک...
زیباترین مرثیه ام بر بالین کدامین رهایی سروده خواهد شد؟
شاید من...
شاید هیچکس...
نمی دانم...
اما میدانم که امشب دلم بهانه نوشتن دارد...
شاید برای تمام نشدن...
شاید برای بودن...
نمی دانم...
نمیدانم تا کدامین طلوع خواهم بود
و در کدامین غروب خواهم رفت
ولی میدانم تا آخرین لحظه دوستش خواهم داشت و به یادش خواهم بود
همه زيبايي هاي بي پيرايه ازعشق سرچشمه مي گيرند،
اماعشق از چه چيز سرچشمه مي گيرد؟
عشق از جنس چيست ؟
اين فرا طبيعي از کدامين طبيعت
جاري شده است؟
زيبايي زاده ي عشق است.
عشق زاده ي توجه و اعتناست،
توجه اي ساده به ساده ها ،
توجه اي متواضعانه به هر آنچه که
متواضع و بي پيرايه است .
"توجه اي زنده به زنده ها"
نوشته شده توسط ♥ ME╠╣DI ♥ در یکشنبه 23 خرداد 1389 ساعت 12:39:05 PM |